ناصر الدين منشى كرمانى

26

سمط العلى للحضرة العليا ( در تاريخ قراختائيان كرمان ) ( فارسى )

مزوج گشت ، و يك پسر سلطان ركن الدين خواجه جوق او را ببندگى حضرت قاآن فرستاد و برادر زاده‌اش قطب الدين سلطان كه بمحمد خان مذكور بود هميشه ملازمت خدمت نمودى و چون در بيستم ذى الحجه « 1 » سنهء اثنتين و ثلاثين و ستمايه دعوت حق را اجابت كرد او را در مدرسهء كه به ظاهر شهر كرمان در محلهء تركاباد بنا فرموده بود دفن كردند ، با يار گر آرميده باشى همه عمر * لذات جهان چشيده باشى همه عمر هم آخر كار رفت بايد وانگه * خوابى باشد كه ديده باشى همه عمر 2 - السلطان قطب الدنيا و الدين ابو الفتح محمد بن خميتبور تاينگو برهان امير المؤمنين در زمان تراجع كار سلطنت اسلاميان و انطواء بساط جهاندارى شهرياران ايران او سلطانى بود فرخنده رواى فرهمند و جهان بانى صائب راى هوشمند و شهريارى سائس مدبر و خسروى صاحب شوكت معمر و حاكمى عالى همت و جبارى قوى نخوت و عمش براق حاجب قتلغ سلطان به حكم آنكه او را جوانى مستعد مردانه و هنرمندى مقبل فرزانه ميدانست و نيز ربيب و دامادش بود بوقت وفات وليعهد گردانيده وديعت ملك به او سپرد و در ذى الحجه سنهء اثنتين و ثلاثين و ستمائه بىمانعى و منازعى و سادهء سلطنت را بوجود خود منور فرمود و اهل كرمان در كنف حراست او رامش و آرامش يافتند و همگنان از ترك و تاجيك و دور و نزديك چون نى كمر مطاوعت و متابعت او در ميان بستند . بعد از چهار ماه قتلغ تركان را استنكاح فرمود و سرادق مملكت را بوجود چنان جفتى كه در زير طاق گردون همال و نطير نداشت بياراست و حقيقت آنكه هر سعادت و دولت كه قطب الدين سلطان را در سفر و حضر دست داد نتيجهء يمن نقيبت و ثمرهء اصابت راى و رويت آن خاتون معدلت شعار بود و هر فتح و ظفر كه او را روى نمود بميامن طاعات و بركات عبادات آن ملكهء نيكوكار ميسر گشت و در حال حياتش كه از مقر عز منزعج شده بغربت افتاد مدت شانزده سال آن خاتون بر نوعى رعايت ناموس و حال و جاه و رتبت و آئين خانه و درگاه و نظم امور و معاش او فرمود كه محسود صناديد امراى ما وراء النهر بل مغبوط اعيان بزرگان دهر گشت ، بعد از وفاتش در اقامت مراسم تعزيت و بناى مرقد

--> ( 1 ) - در نسخهء لندن : ذى القعده